تبليغاتX
دوستانه

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تنها وبلاگ رسمي ما شازده اي ها ...

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
م : ن : رامــ ــش گــلــ

ـ ـ

چقــدر این دوســت‌داشتن‌های بی‌دلیــل

خـوب است..

مثل همیــن باران بی‌ســوال

که هی می‌بــارد ...

که هــی اتفاقا آرام و شمـرده شمرده

می‌بــارد...



 . . سید علی صالحی . . .



Pinned Image



پــ .نــ : سکـوت . . . .





سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
م : ن : شكلاتي

خب




خب آمده بودم حرف بزنــ ــم


بگويــ ــم "سلام"


به واژه هايتان ك ِ رسيدم


تنگ شد


اينجا را ميگويم ، اين گوشــ ــه


يك چيزي سريع تمام حرف هايم را "هــ ـا" كرد


تك تك واژه هايم تار شدند


ديگر حتي سين لامُ الفُ ميم را تشخيص نميدهم


خب


آدم لال ميشود آخر !








دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
م : ن : شهــ ــابـــــ

بوی گل

یک نفس با ما نشستی، خانه بوی گل گرفت

خانه‌ات آباد؛ کاین ویرانه بوی گل گرفت

از پریشان گویی‌ام، دیدی پریشان‌خاطرم

زلف خود را شانه کردی، شانه بوی گل گرفت

پرتو رنگ رخت، با آن گل‌افشانی که داشت

در زیارتگاه دل، پروانه بوی گل گرفت

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد

ساقی‌ اندیشه‌ام، پیمانه بوی گل گرفت

عشق‌ بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد

تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت

از شمیم شعر شورانگیز «آتش»، عاشقان!

ساقی و ساغر، می‌ و میخانه بوی گل گرفت



پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391
م : ن : بهـــ ـار سبــز

چرندیات یک مخ نم کشیده ( در سه اپیزود )



اپیزود اول

مسلما وقتی سه ربع زیر بارون 6 ریشتری پیاده روی کرده باشی یه جورایی مخت نم کشیده و وقتی ببینی همه با ابروهای در هم و شاکی  می دوند تا زودتر به خونه برسن و تو لبخند زنان انگار که در افتابی ترین روز بهار قدم میزنی احتمالا می تونی یه خورده به خودت شک کنی یا بر عکس یقین پیدا کنی که" نه حتما مخم نم کشیده " 

 

اپیزود دوم

امروز دوازدهم اردیبهشته و بالاخره بعد 4 روز فرصت پیدا کردم تا به خودم کادو بدم  راستش هر سال در سالروز تولدم چیزی به عنوان کادو به خودم می دم

بیشتر وقتها یه نوشته قشنگ  گاهی خودم رو یه جای جالب دعوت می کنم و خلاصه چیزهایی از این دست  و امروز اول یه نمایشگاه عکس بود  گالری دی با آثاری از چند عکاس که فقط می تونم بگم از عکس مریم فخیمی لذت بردم و بعد هم سری عکس you  کار جالبی بود گر چه بعضی از عکس ها رو دوست نداشتم اما مضمون کار نو و جالب بود  و بعد یه گشت حسابی تو شهر کتاب نیاوران که تا دلم خواست کتاب ورق زدم و دست آخر هم یه کتاب ، هنوز نخوندمش ولی تا اونجایی که تورق کردم برام جالب بود  حالا که خوب نگاش می کنم می بینم  رنگ و لعابش رو هم دوست دارم کتاب من صورتیه با یه عنوان  نقره ای رنگ .  معرفی می کنم ؛  " قدرت هوش اجتماعی " اثر تونی بوزان  ترجمه دکتر سعید مینویی

 

اپیزود سوم

بالاخره بعد از حدود یک ماه دوباره  زندگی  به روال طبیعی اش بر گشت و امروز روی برنامه زندگی کردم  نه اینکه این یک ماه ونیم گذشته بی برنامه بوده باشم ولی اگر 13 روز عید رو کنار بگذاریم  این ماه گذشته تقریبا دوندگی هایی بوده که یه خورده خارج از روال همیشگی بوده  فکر می کنم اگر قراربود این

سبک زندگی همیشگی بود حتما آخرش دیونه می شدم . شاید هم پیاده روی زیر بارون 6 ریشتری از همین جاها نشاءت گرفته باشه  

پ .ن

این مطلب رو سال گذشته نوشته بودم اما دیدم هم مناسبت داره هم چرا دوستانم از افاضات مخای نم کشیده بی بهره بمونن ؟؟؟




چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
م : ن : رامــ ــش گــلــ

اردیبهــشت

" اردیبهــشت "

مــاه ِ عاشقانه های بی مقدمــه است!

حتــی اگر تمــام سال عــاشقی کــرده بــاشی..



pinks and blues



پــ . نــ : حس عجیبی داره اردیبهشت ! !







پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
م : ن : شهــ ــابـــــ

تو سبز بمان

ای دلبریت دلــهره ی حضرت آدم

پلکی بزن و دلهره ام باش دمادم

پلکـــی بزن از پلک تو الهـــــام بگیرم

تا کاسه ی تنبور و سه تاری بتراشم

هر مــــاه ته چا نشد حضرت یوسف

هر باکره ای هم نشود حضرت مریم

گاهی غزلم!گم شدن رخش بهانست

تهمیــنه شـود همدم تنهایــــی رستم

تهمینه شود بستر لالایی سهراب

تهمینه شود یک غم تاریخی مبهم

تهمینه ی من ترس من این است نباشد

باب دلت این رستم بـــی رخش پر از غم

این رستم معمولیه ساده که غریب است

حتــــی وســــط ایل خودش در وطنش:بم

ناچاری ازین فاصله هایی که زیادند

ناچاری ازین مردن تدریجی کـم کم

هرجا بروم شهر پر از چاه وشغاد است

بگذار بمانـــــم کـــــــه فدای تـــو بگردم

من نارون صاعقـــه خورده تو گل سرخ

تو سبز بمان من به درک من به جهنم



چهارشنبه سی ام فروردین 1391
م : ن : رضــ ـــا

از كتاب شاهزاده كوچولو

كمتر آدم بزرگی این را به یاد می آورد كه اول بچه بوده.
    - كسی كه راهش را بگیرد و برود زیاد دور نمی رود.
    - آدم بزرگ ها عدد و رقم دوست دارند. آدم بزرگ ها این جورند دیگر.
    - بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها خیلی گذشت داشته باشند.
    - ولی ما {بچه كوچك ها }كه معنی زندگی را می فهمیم البته به شماره ها می خندیم.
    - همه مردم از نعمت دوست برخوردار نبوده اند.
    - چه رازآمیز است عالم اشك.
    - حق این است كه كردار بسنجیم نه گفتار را.
    - حق این است كه پشت نیرنگ های كوچك آدم ها پی به محبتشان ببریم.
    - دنیا برای شاهان بسیار ساده شده است و آنها همه مردم را رعیت خود می دانند.
    - باید از هر كس كاری را خواست كه از او برمی آید.
    - قدرت بیش از هر چیز متكی به عقل است.
    - محاكمه كردن خود بسیار مشكلتر از محاكمه كردن دیگری است. اگر بتوانی درباره خودت درست حكم كنی معلوم می شود كه حكیم { = دانای } واقعی هستی.
    - این آدم بزرگ ها واقعاً كه چقدر عجیب و غریب و غیر عادی اند.
    - در نظر خود پسندان، دیگر مردم همه از ارادتمندان ایشان اند.
    - خود پسندان فقط صدای تحسین را می شنوند.
    - آدم بزرگ ها جدی اند، حوصله حرف های یاوه را ندارند.
    - هر كس ممكن است كه در عین حال هم وفادار به دستور و كار باشد و هم تنبل .
    - كسی كه به چیز دیگری غیر از وجود خودش مشغول است تنها كسی است كه مضحك نیست.
    - كسی كه می خواهد خوشمزگی كند گاهی مختصر دروغی هم می گوید.
    - آیا ستاره ها برای این روشنند كه هر كس بتواند روزی ستاره خودش را پیدا كند ؟
    - آدم پیش آدم ها هم احساس تنهایی می كند.
    - آدم ها ریشه ندارند و به دردسر می افتند. باد آنها را با خودش به این طرف و آن طرف می برد.
    - ساكنان زمین از قوه تخیل محرومند. آنچه می شنوند تكرار می كنند.
    - اهلی كردن یعنی پیوند بستن. اگر تو مرا اهلی كنی هر دو به هم احتیاج خواهیم داشت. تو برای من یگانه جهان خواهی شد و من برای تو یگانه جهان خواهم شد.
    - هیچ چیز كامل نیست.
    - اگر تو مرا اهلی كنی و با من پیوند ببندی، زندگی ام چنان روشن خواهد شد كه انگار نور آفتاب بر آن تابیده است. صدای پای تو برایم مثل نغمه موسیقی خواهد بود. گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند. ولی تو موهای طلایی داری. پس وقتی اهلی ام كنی و با من پیوند ببندی معجزه می شود! گندم كه طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می كند و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت.
    - فقط چیزهایی را كه اهلی كنی و با آنها پیوند ببندی می توانی بشناسی.
    - آدم بزرگ ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. همه چیزها را ساخته و آماده می خرند. ولی چون كسی نیست كه دوست بفروشد آدم ها دیگر دوستی ندارند.
    - زبان سرچشمه سوء تفاهم هاست.
    - در صورتی كه اهلی ام كنی و با من عهد و پیمان ببندی، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه بعد از ظهر حس می كنم كه خوشبختم . هر چه ساعت پیشتر می رود، خوشبختیم بیشتر می شود. در ساعت چهار به هیجان می آیم و نگران می شوم و آن وقت قدر خوشبختی را می فهمم.
    - فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
    - آدم بزرگ ها این حقیقت را فراموش كرده اند كه همان مقدار وقتی كه برای گلت صرف كرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است. انسان مسئول همیشگی آن گل می شود.
    - آدم هیچ وقت آن جایی كه هست راضی نیست.
    - چه خوب است كه آدم، حتی در دم مرگ، دوستی داشته باشد.
    - چیزی كه مایه زیبایی خانه و صحرا و ستاره است از چشم سر پنهان است.
    - چراغ را باید محافظت كرد: چه بسا اندك بادی آن را خاموش كند.
    - آدم ها آنچه را می جویند نمی یابند و با این همه آنچه به دنبالش می گردند بسا كه در یك گل یا در اندكی آب یافت شود.
    - چشم نابیناست. با دل باید جست و جو كرد.
    - اگر كسی به سؤالی جواب ندهد، ولی سرخ شود این خود به معنی جواب مثبت است.
    - آنچه مهم است با چشم دیده نمی شود.
    این تن آدم مثل یك پوسته كهنه دور انداختنی است. پوسته های كهنه دور افتاده كه غصه ندارند




سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
م : ن : شهــ ــابـــــ

می خواهم بمیرم

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها،نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی! آغوش بگشا

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد






چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391
م : ن : شهــ ــابـــــ

آه از اين دم سردي ها خدايا

به سكوت سرد زمان...

به خزان زرد زمان نه زمان را درد كسي

نه كسي را درد زمان

بهار مردمي ها دي شد

زمان مهرباني طي شد

آه از اين دم سردي ها خدايا

نه اميدي در دل من

كه گشايد مشكل من

نه فروغ روي مهي...

كه فروزد محفل من

نه همزبان درد آگاهي...

كه ناله اي خرد با آهي

واي از اين بي درديها خدايا

نه صفايي زدمسازي به جام مي

كه گرد غم ز دل شويم

كه بگويم راز پنهان

كه چه دردي دارم بر جان

واي از اين بي همرازي ها خدايا



دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
م : ن : رضــ ـــا

زندگی

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است كه می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه ی شب پره در تاریكی است
زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یك باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهایی « ماه »
فكر بوییدن گل در كره ای دیگر


زندگی شستن یك بشقاب است
زندگی یافتن سكه ی دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی « مجذور » آینه است
زندگی گل به « توان » ابدیت
زندگی « ضرب » زمین د رضربان دل ما
زندگی « هندسه ی» ساده و یكسان نفس هاست
 
هر كجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است
پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟




چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
م : ن : رضــ ـــا

سکوت

http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/16536303959165027780.jpg

سکوت که می کنی
وزن جهان را تنها به دوش می کشم!
و کم که می آورم
زمین آنقدر کند می چرخد
که تو توی تقویم می ماسی
و من
آونگ می مانم
بین حقیقتِ تو
و افسانه ای که از تو در سرم دارم!

سکوت که می کنی
شب پشتِ پلک های سکوت
حتم می کند که تو هم تنهایی!

.

 مهدیه لطیفی

+ نیلوفرجون ، حتما .. فقط من موندم چیطوری ب ِ شوما نام کاربری رو بدم :د




سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
م : ن : رامــ ــش گــلــ

ایــست

یـک جـاهـایی از زنـدگی بایــد ایســت

نــه اینــکه خـطر در پیــش بــاشد نــه،

بـایـد کسـی را که در دوردسـت هــایِ نـزدیک

خاطــرات ذهـن هسـت را پیــدا کنـیم

و همسفــر خــود . . .



پــ. نـــ : دوست خوبــمان"رضــ ـــا " ، ایــن روزهــا نبــودن حضــورت حس میشــود !









جمعه یازدهم فروردین 1391
م : ن : شهــ ــابـــــ

آشفته ام ...

اندوه را پایانی نیست ،

گاه سکوتم را آهی میشکند که جز سینه ی من هیچ نگاه منتظری را نگران نمیکند

نگاهی که در کوچه چشم به راه قدم هایم بود دیگر باور ندارد آمدنم را 

او از من گذشت ... 

آشفته ام

غصه را نمیدانم از کدامین سو باید بپذیرم که آهسته تر بنشیند بر دلم

و خانه نکند در این ویران شده

دیگر در  باور سردم، گرمی هیچ نگاهی نمیگنجد.




چهارشنبه نهم فروردین 1391
م : ن : رضــ ـــا


http://webl.host56.com/photos/e0721b2c6977.jpg

.
.





سه شنبه هشتم فروردین 1391
م : ن : رضــ ـــا

بهار

          http://ups.night-skin.com/up-90-12/1314643663426921-large.jpg

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است


همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست


باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد


هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست


حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد


خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را

و بهاران را

بـــــــــــاور کـــن

.





یکشنبه چهاردهم اسفند 1390
م : ن : ســـ ــارا(' ' .)

انـتـظــار

 

 

 

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

 

که می گيرند در شاخ «تلاجن*» سايه ها رنگ سياهی

 

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

 

تو را من چشم در راهم.

 

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

 

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سر و کوهی دام.

 

گرم ياد آوری يا نه ، من از يادت نمی کاهم؛

 

تو را من چشم در راهم .

 

 




جمعه دوازدهم اسفند 1390
م : ن : رضــ ـــا

سهراب خوني

كفش هايم كو،كفش هايم كو، 
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟ 


آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌..
مادرم در خواب است‌..
و منوچهر و پروانه‌، و شايد همه مردم شهر..
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد 
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي روبد..
بوي هجرت مي آيد: 
بالش من پر آواز پر چلچله هاست‌.. 

صبح خواهد شد 
و به اين كاسه آب 
آسمان هجرت خواهد كرد..

بايد امشب بروم‌...

من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم 
حرفي از جنس زمان نشنيدم‌.. 
هيچ چشمي‌، عاشقانه به زمين خيره نبود.. 
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد. 
هيچ كسي زاغچه يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت‌.. 


من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد 
وقتي از پنجره مي بينم حوري 
پاي كمياب ترين نارون روي زمين 
فقه مي خواند.

چيزهايي هم هست‌، لحظه هايي پر اوج 
(مثلاً شاعره يي را ديدم 
آن چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش 
آسمان تخم گذاشت‌. 
و شبي از شب ها 
مردي از من پرسيد 
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)


بايد امشب بروم‌..
بايد امشب چمداني را 
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم 
و به سمتي بروم ...

كه درختان حماسي پيداست‌، 
رو به آن وسعت بي واوه كه همواره مرا مي خواند. .

يك نفر باز صدا زد: سهراب 

كفش هايم كو؟ كفش هايم كو؟




چهارشنبه سوم اسفند 1390
م : ن : بهـــ ـار سبــز

یه آرزوی کوچولو

چقدر سخته چند ضلعی بودن ، اون هم چند ضلعی منظم !!!!!

هم باید چند ضلعی باشی هم منظم ،

تازه ، باید مراقب باشی گوشه هات خطی بر دلی نیاندازد

چقدر راحتند اونهایی که خطند

راه خودشون رو می روند ، کاری به کار هیچ کس هم ندارند

و دایره ها !  هر روز تکرار همان دیروز حول یک محور !

و من ای کاش می توانستم ، یک قطعه ! فقط یک قطعه از پازل باشم

دور از همه شکلها

اگر همه همین آروزی کوچک را داشتند

با هم چه شکلها که نمی ساختیم




چهارشنبه سوم اسفند 1390
م : ن : بهـــ ـار سبــز

دنیای تنهایی ما...........

وقتی یه عالمه انرژی مثبت داری یه عالمه حس خوب و دلت میخواد اینارو با یه دوست تقسیم کنی زمانی که دلت میخواد یه دوس باشه، وقتی دیدیش باز ذوق و شوق  بپری جلو سلام بدی و بگی میبینی چه هوای باحالیه ؟؟؟ جون میده واسه قدم زدن موزیک گوش کردن و خلاصه خیلی چیزای خوب

یا شایدم نوشیدن یه نسکافه داغ با هم !!!!!!

و اونوقت هر چی میگردی هیچ کسی رو پیدا نمیکنی هیچ جای هیچ جا!!!! تو لیست گوشیت : این که الان کار داره اینم که الان تنها نیس

این یکی گرفتاره  !!!

مزاحم اینم نشم خسته اس

آهان این .  

و زنگ میزنی

و منتظر : بوق ......بوق ...... بوق......نه مث اینکه نیس یا حس جواب دادن نداره اینجا که نشد بلند میشی میری سراغ نت

و میچرخی :چراغ همه دوستای یاهوت خاموشه فیس بوک؟؟؟ اینجا هم خبری نیس تک و توکی ناشناس . و خلاصه هرجا سرک میکشی خبری نیست

نه واقعن خبری نیس ؟؟؟ یعنی هیشکی نیس که بخواد این یه تیکه شیرینی احساس منو بگیره تا باهم بشینیم و با یه چای داغ نوش جان  کنیم؟؟؟؟؟

و بعد خمیازه پشت خمیازه چه روز کسالت باری چقد خوابم میاد؟

 



:: برچسب‌ها: تنهایی, انرژی مثبت, فیس بوک, نسکافه داغ


یکشنبه سی ام بهمن 1390
م : ن : ســـ ــارا(' ' .)

 
 
شگفتا!وقتي كه بود نمي ديدم٬

وقتي مي خواند نمي شنيدم...

وقتي ديديم كه نبود...وقتي شنديدم

كه نخواند...!

چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي

سرد و زلال ٬ در برابرت٬ مي جوشد و

مي خواند و مي نالد ٬ تشنه آتش باشي

و نه اب و چشمه كه خشكيد٬ چشمه

كه از آن آتش كه تو تشنه آن بودي

بخار شد و به هوا رفت ٬ و آتش ٬

كوير را تافت و در خود گداخت

و از زمين آتش رويد . از آسمان

باريد٬ تو تشنه آب گردي و نه

تشنه آتش٬ و بعد ٬ عمري گداختن

از غم نبودن كسي كه ٬ تا بود

از غم نبودن تو مي گداخت.

                                                                         

          شريعتي